نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 6 روز سن داره

فرشته کوچولو

تولدت مبارک

٢١ بهمن تولد مامان و پایان ٢٩ ماهگی من بود. مامان: امسال بهترین روز تولد عمرم رو تجربه کردم چون امسال یه فرشته کوچولو از صبح تولدم تا شب بهم گفت: " مامانم تولدت مبارک"   و هر باری که تو این جمله رو میگفتی دلم پر میکشید شیرین زبونم دوستت دارم. ...
2 اسفند 1392

سفرنامه کیش 1

هفته گذشته به محض اتمام امتحانات مامان برای اینکه من و بابا استحارتی(استراحت) کنیم و از حکومت نظامی که در ایام امتحانات مامانم توی خونه درست کرده بود نفس راحتی بکشیم رفتیم کیش خیلی خوب بود و  حسابی تو دریا آب بازی کردم و از اون لحظه ای که هواپیما نشست و مامان گفت رسیدیم من مرتب میگفتم بریم دریا ... بریم دریا ... تقریباً همه جاهای دیدنی رو دیدیم و روز اول چون وقت ناهار رسیدیم با پدیده شروع کردیم که جالب نبود. بعد از ناهار رفتیم هتل برای استحارت و بعد هم یه گشت کوچولو توی محوطه هتل و دریا رو در شب دیدم که خیلی چیزی پیدا نبود. ادامه دارد ... ...
20 بهمن 1392

سفرنامه کیش 2

صبح روز دوم سفر بعد از خوردن یک صبحانه کامل که من عاشششقشم رفتیم برای کشتی سواری باور کنید باد خیییییییلی شدید بود و یه گردش و آب بازی حسابی توی ساحل   بعد از ظهر هم برای دیدن غروب رفتیم کنار کشتی یونانی که البته چون هوا نیمه ابری بود غروب نصف و نیمه ای رو دیدیم ادامه دارد ... ...
20 بهمن 1392

سفرنامه کیش 3

صبح روز سوم از شهر زیرزمینی با قدمتی حدود ٢٠٠٠ سال دیدن کردیم. که من از اردکها بیشتر خوشم اومد تا اون راهروهای تاریک و دلگیر که بقیه با تعجب نگاه میکردند.   و بعد از اونجا به اصرار من یکبار دیگه برای آب بازی رفتیم دریا بعد از ظهر برای دیدن باغ پرندگان و نمایش دلفین ها رفتیم. اونجا خیلی از حیواناتی که کارتشون رو دارم و میشناسم از نزدیک دیدم مثل تیمساح، مار، آهو، بز و ... ببینید چقدر شجاعم!! مامان: حیف از اون لحظه ای که بچه آهو دنبالت کرد و جیغ بنفش کشیدی عکس ندارم.    این طاووس ها هم که همش توی دست و پای آدم بودن   حیف که نرده کشیده بودن اگرنه یه حال و احوالی از نزدیک با ه...
20 بهمن 1392

سفرنامه کیش 4

و اما روز آخر برای دیدن درخت سبز و شهر تاریخی حریره و آب انبار قدیمی رفتیم. در آخر از بابای مهربان بابت این سفر تشکر میکنم و میگم دست دد نکنه بابایی دوست دارم یه عالمه یه دنیا ...
20 بهمن 1392

یک ماه بزرگتر

یک ماه بزرگتر شدم و تو ٢٨ ماهگی ٣ تا دندون دیگه (یکی پایین و دو تا بالا) هم در آوردم. به خاطر بیماریهایی که تو این ماه دچارشون شدم و یک بار هم تا بستری شدن پیش رفتم ولی به خیر گذشت ٥/١ کیلو کم کردم و الان ٥/١٣ کیلو وزن دارم و این برای مامانم یه فاجعه است که با غصه فراوان همه جا اعلام میکنه حتی در فضای مجازی !!!   آمادگی این رو دارم که زندگی بدون پوشک رو تجربه کنم ولی مامان هنوز بهم اعتماد نمیکنه و من مجبورم از پوشک استفاده کنم. ولی باز هم با این حال من هر بار خودم به دستشویی میرم. مامان میگه یه ماه دیگه باید صبر کنم. ...
2 بهمن 1392

کو کو چی چی ...

یکی از بازیهایی که خیلی خوب با اون سرگرم میشم ساختن ماکت قطاره که حدود یکساعتی وقت من رو پرمیکنه و مامان هم تو این مدت یه عالمه کار عقب افتاده رو انجام میده ببینید چه قطار درازی درست کردم به قول خودم :" چه خوشگله ... چه بانمکه " تازه سوارش هم میشم و کوکو چی چی میخونم  مامان: کجا میری؟                       زهرا :" فرودگاه "                        مامان: فکر میکنید به چه می اندیشم؟ به اینکه مام...
2 بهمن 1392

گردش دونفره

روز ولادت پیامبر عزیزمون اولین گردش دونفره من و بابا بود که خییییییییییییلی خوش گذشت و بعد هم یه ناهار تپل خوردیم. جای مامان خالی   ...
2 بهمن 1392

خلاقیت!!

چون من خیلی به نقاشی کردن و نوشتن اون هم با خودکار نه مداد و توی کتاب های مامان نه تو دفتر نقاشی علاقه دارم مامان تصمیم داشت که برام میز و صندلی کوچولو بخره که با خلاقیت من مواجه شد و از این کار منصرف شد. خودم یه جای خوب درست کردم بابا: زهرا بیا کارت دارم         زهرا:" ای باباااااا ... دارم درس میخونم آخه            بابا:   ...
2 بهمن 1392